پیرمرد

 پیرمرد سه ماه پیش عمرش را به شما داد…امروز به موبایلش زنگ زدم! دلم گرفته بود…شاید صدایی چیزی پیامی!.جواب داد «د موبایل ست ایز آف»…

بیان دیدگاه

دسته امان از اين موجود دوپا

بار کج!!

  یه چند تا راهزن تو یه گردنه کمین و به یه بنده خدایی که کاروان داشته حمله و طرف رو غارت میکنند و حتی لباس هایش رو هم از تنش در میارن ! تو راه برگشت یکی از راهزنان به بقیه گروه میگه این دفعه چهارم بود که داشتم این بنده خدا رو لخت میکردم ولی نمیدونم چرا باز اون سواره هست و من پیاده!!

بیان دیدگاه

دسته امان از اين موجود دوپا

زاغكان…

اگر پست هاي قديمي را خوانده باشيد ميدانيد كه صنم بانو گربه خانگي خياباني ماست كه براي صبحانه ؤنهار ،قيلوله و شام به ما افتخار ميدهد و در بقيه اوقات در معيت دوستانش كوچه گردي ميكند…يكي دو هفته بود كه دو تا زاغ بچه دو سه ماهه (اگر كلاغ بالغ را يكساله فرض كنيم اينها دو سه ماهه بيشتر نبودند)بناي شيطنت ساز كرده و سر به سر صنم بانو ميگذاشتند…يكيشان تمام سياه بود و ديگري كه دم درازتر بود لكه هاي سفيدي زير دم خود داشت كه اگر به حساب چيزهاي بد و كثيف ديگر نگذاريم بايد بگويم دورنگ بود…

صنم را كه ميديدند در فاصله كمتر از يك متري و در مواردي كه صنم به آنها پشت ميكرد حتي نزديكتر،،، بالا و پايين ميپريدند!!!گاهي هم توكي به دم صنم !!!  زهي گستاخي!!!

اگر تخميني از تعداد قربانيان پرنده و جونده و حتي درنده صنم بانو خبر داشتند قطعا دهانشان از وحشت خشك ميشد!طوري كه ميتوانستي با زبانشان كبريت روشن كني…

نگرانشان بودم و نگراني من از آگاهي كامل نسبت به روحيه خشن صنم و تجارب مشابه خودم بود…آگاهي اي كه از فرط عمق به خرد پهلو ميزد!!چند بار بهشان هشدار داده بودم و فقط جيغ جيغ تحويل گرفته بودم…

ديكسيونر كلاغي نداشتيم ولي فحواي كلامشان بوي دشنام از سر خامي جواناني جوياي نام ميداد…خوب ميفهميدم كه در خلوت شبانه شان از تعداد نوك زدن به دم صنم بانو لاف ميزنند و كري ميخوانند…از شجاعتشان در مقايسه فاصله شان تا صنم بانو كه هر روز به نحو دهشت انگيزي كم و كمتر ميشد!و در اين ميان صنم بانو همچنان با وقار،آرام و مترصد…

زمان به نفع زاغكان خوب پيش نميرفتو بازي چند روزي ادامه داشت  و درجه جديت صنم بانو در مواجهه و حل اين مشكل را فقط من ميفهميدم و بس…حتي پسرم نيز از خامي زاغكان را آفرين ميگفت!و من همچنان نگران…نگراني برخاسته از تجارب مشابهي در نوجواني…نگراني از فوران خشم دختر بابا….

ديروز كه دم در منتظر آژانس بودم تا سر كارم بروم صنم بانو را ديدم كه فاتحانه و آرام زير درخت اقاقيا نشسته و در فاصله نيم متريش زاغك تمام مشكي متاليك با بال زخمي و شكسته بالا و پايين ميپريد و هر از گاهي يك پس گردني از صنم ميخورد!!!دومي روي اقاقيا التماس ميكرد…يك حرف را مدام تكرار ميكرد…مهندسي معكوسش كه ميكردي معني گه خورديم،غلط كرديم به ذهن متبادر ميشد…

يك لحظه به ذهنم رسيد كه به كمك زاغك بروم…مطمئنا صنم رويم را زمين نميزد!حتما نميزد.. آژانس رسيده بود و صنم به زاغك گرفتار بي اعتنا بود و فاتحانه زاغك روي اقاقيا را ديد ميزد…

نميدانم چرا منصرف شدم…بشر هرجا كه تصميم گرفت در طبيعت دخالت كند آن را به گند كشيد…سوار ماشين كه شدم از كنار هر دو عبور كرديم…غمگين و منفعل…

۱ دیدگاه

دسته امان از اين موجود دوپا

باران

باران نم نم را دوست دارم…شلخته كه ميشود از پشت پنجره …بازهم دوست دارم…

زير باران شلخته بي چتري يا سقفي سخت ميشود رفتن…

2 دیدگاه

دسته امان از اين موجود دوپا

اخوی اصغر!

اخوی اصغر چی پی اسش را خاموش کرده! رادار گریز شده و چراغ خاموش حال میکنه! ما که بخیل نیستیم! ادریس هم که بنده نوازی را فراموش کرده و ابجی کوچیکه مشغول دکتراست! صنم بانو گربه ملوسمان هم دندان درد شده بود که دکتر اکستراکتش کرد…ما هستیم و مدیرمان که به خونمان تشنه شده و تشنگی اش را هم مخفی نمیکنه! سمندمان را فروخته ایم و عیال هم اسبش را عاریه نمیدهد! پسرمان هم سرگرم امتحانات….دلمان به هوا خوش است که همیشه خدا این وقت سال خیلی گرم بود و امسال هنوز مهربان مانده….

 

2 دیدگاه

دسته امان از اين موجود دوپا

مینیمالیزاسیون

از پرگویی به جایی نرسیدیم…. من بعد سعی میکنیم کم گوییم و گزیده! هر چند چون در نباشد!…..

بیان دیدگاه

دسته امان از اين موجود دوپا

ابوالبشر

ابوالبشر زنده است! پوست کلفت تر از اونه که بمیره!

بیان دیدگاه

دسته امان از اين موجود دوپا